تبليغاتX
طرح تدریس عشق
 

نهال خداوندی !

 

      " هیچ فقری سخت تر از نادانی نیست . "                                 محمد(ص)

«هرکه مرا حرفی بیاموزد، مرا بنده خود ساخته است.»             علی(ع)

«هر آموزشگاهی را که باز کنید در زندانی را بسته‌اید.»     ویکتور هوگو

«به‌دنیا نیامدن بهتر از تعلیم نیافتن و نادان ماندن است ؛ زیرا جهالت ریشه همه بدبختی‌ها است.»     افلاطون

 

 

روز اول تدریس

 

 کودکان این کلاس مرا می نگرند  : 

 

بعضی با لبخند

بعضی با ریشخند

بعضی با خشم

بعضی با . . .

 

و بسیاریشان  با   هیچ  . . .  با  تهی  به من خیره شده اند  و تنها  خدا می داند که این خالی بودن ٬ این بی شوق بودن چه اندازه قلب را آزار می دهد !

 

 

سلام !

 

. . .  کلمه هایم را در تن سست و خواب زده ی کلاس رها می کنم . می گویم که دانشجویی هستم که آمده ام در درس ها کمکتان کنم . . . 

 

گچ را برمی دارم . . . انگار  زمین دلم را چیزی مثل یک دانه می فشارد :  نمی دانم ! حالم خوش نیست . . . ولی بهترین حال عمرم را دارم ! ! !

 

همهمه و پچ پچ  کلاس را پر کرده . سکوت نمی خواهم . این صدا آب است و من تشنه !

 

می گویم بچه ها لطفا با همه ی  زورتان جیغ بزنید . . . گوش من به فریادتان احتیاج دارد !

 

می خندند از حرف من . خنده . خنده . خنده . . . و بعد سکوتی در نهایت احترام !

 و درس شروع می شود .

 

. . .

 

زنگ نخست تدریس من تمام شد . چهره خوانی بلد نیستم . اما چیزی در نگاه ها عوض شده . حالم حالا خوش است .   اکنون دیگر یقین دارم دانه ای در قلبم سر به خاک رستن می ساید !  دانه ی چیست ؟ نمی دانم !

 

 

 

روز آخر تدریس   

 

کودکان این کلاس مرا می نگرند و هیچ نگاهی تهی نیست !

جز سه نفر  همه ی  نگاه ها از شراب دوستی و عشق لبریز است . همه درک کرده اند که انسان همیشه هم گرگ انسان نیست. . .!  دانستند که دانشجویان این ملک دوستشان دارند ! می دانم که حالا نوبت آن سه نفر است. . .  خدا می داند که از اول  هم برای تسخیر  دل همین ها آمده بودم ! دل های همیشه ناراضی ! دل های بغض گرفته ! وقتی بار رسالت و امانت خداوندی را در ازل بر می داشتم آروزیم این بود که پیامبری شوم که روح روشنی را به قلب تاریکی هدیه برم !  از خداوندگارم خواسته بودم که شریعت نور و بخشش را به سرزمین جان محزونان و بی پناهان و خشمگینان ببرم . . . !  و امروز در عصر آخرین روز تدریسم در این مدرسه ٬ گویا زمان معجزه من فرا رسیده . . .  باید با عشق تطهیرشان کنم و آن گاه کتاب آسمانی را در بطن هستی شان تلاوت کنم !

 

درس تمام شده . همه را می گویم بروند جز آن سه نفر !

 

ساعتی با آنان به گفت و گو می نشینم . از فقر مرگ آورشان ٬ از خانواده های محرومشان ٬  از کوچه های ناسزایشان  ٬ از تحقیرها و از بی توجهی های بسیاری از معلمانشان می گویند . . .  و من گوش می دهم . سراپا گوش می شوم . و همین !

 

زمان می گذرد و یخ ها آب می شود . این سه نفر بغض هاشان را کلمه کردند و در فضا ریختند . . .  خالی شدند ! حالا نگاهشان خشم و تحقیر و تهی ندارد ! 

 

یک یکشان را در آغوش می گیرم . پیشانی رنجشان را بوسه می زنم و می گویم که با همه وجودم دوستشان می دارم . می گویم که پیمان رفاقتمان را مرهم زخمشان کنند .

 

حالا این سه کودک مرا می نگرند . آب می شوم از لطف خداوندی ای که از چشمانشان بر خاک قلبم می چکد !

 

 

 

. . .  غروب آن روز زیبا ٬  نهال خداوندی  در  درونم سر برداشت  :

 

 

... اینک من خلیفه ی خدا بر زمینم !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:15  توسط مرتضی کی منش